شمارهٔ ۱۹۴۳
من ترا دارم و جز لطف توام نیست کسیدر جهانم نبود غیر تو فریاد رسی
نفسی بی تو نیارم زدن، ای جان، گر چهنکنی یاد من خسته به عمری نفسی
هر کسی راست هوایی و خیالی در سرمن به جز فکر و خیال تو ندارم هوسی
غرقه در بحر غم عشقم و در خون جگرمی رود بی رخت از چشمه چشمم ارسی
بیش ازینم چو مگس از شکر خویش مرانکه تفاوت نکند در شکرستان مگسی
بر من دل شده هر چند گزیدی دگریبه وصالت که به جای تو مرا نیست کسی
بلبل جان من از شوق گلستان رختتا به کی صبر کند نعره زنان در قفسی
طالب وصل شو، ای خسرو خوبان، خسرونه من دلشده ام، بس که چو من نیست کسی