شمارهٔ ۱۹۴۲
به فراغ دل زمانی نظری به ماهروییبه از آنکه چند شاهی، همه عمر های و هویی
نه ز دست نوجوانان به چمن شدم، ولیکنهوس جمال جانان نرود به رنگ و بویی
نفسم به آخر آمد، نظرم ندید سیرشبجز این نماند ما را هوسی و جستجویی
ببرید ناتوان را به طبیب آدمی کشکه چو مرد نیست باری به نظاره چو اویی
چه خوش است مست ما را به کرشمه لعب چوگانکه به خاک در نغلتد سر ما بسان گویی
به خدا که رشکم آید ز رخت به چشم خود همکه نظر دریغ باشد ز چنان لطیف رویی
دل من که شد ندانم چه شد آن غریب ما راکه برفت عمر و نآمد خبرش به هیچ سویی
سخن سگان شبرو نزند مگر کسی راکه شبیش بوده باشد گذری به گرد کویی
مکن، ای صبا، مشوش سر زلف آن پریوشکه هزار جان خسرو به فدای تار مویی