شمارهٔ ۱۴۰۹
هر شب فتاده بر در تو خاک در خورمیک شب مگر ز بام تو سنگی دگر خورم
جایی که تو کمان کشی، ای نخل فتنه بارپیکان آب داده چو خرمای تر خورم
روزی که بینمت ز پی دیدن دگرشب تا به روز حسرت روز دگر خورم
گر تو خوشی که برگ مرادی نباشدماز شاخ عمر خویش مبادا که برخورم
مستم کند ز شوق بسان شراب تلخخونابه غمت که چو شیر و شکر خورم
سیری هنوز نیست لب خون گرفته راچندی که من همی ز فراقت جگر خورم
کمتر کرشمه کن که کشنده ست این شراببیچاره خسرو، ار قدری بیشتر خورم