شمارهٔ ۱۴۳۶
گر آشکار حدیث نهان خویش کنمبه آشکار و نهان قصد جان خویش کنم
ز گریه راز تو بر سینه چون رسد، چه کنم؟روان ز گریه گره بر زبان خویش کنم
به حیله آنچه توانستم آن خود کردمولی ترا نتوانم که آن خویش کنم
از آن تست جفا و آزان بند وفاتو آن خویش کن و من از آن خویش کنم
روان شدی به سفر، می رسد مرا چو جرسکه ناله ها بر سر کاروان خویش کنم
وداع کردی و چشمم روان شد از بر توکنون وداع دو چشم روان خویش کنم
طبیب رفت ز خسرو، دگر کنون وقت استکه خود علاج دل ناتوان خویش کنم