گنج

شمارهٔ ۹۰۸

اگر ز حال من آن شوخ را خبر باشدبسوزد ار دلش از سنگ سخت تر باشد
حکایت من و او عشق نیست می دانمکه عشق دیگر و دیوانگی دگر باشد
رو، ای نسیم صبا و از آن دو چشم سیاهاگر نه کشتنیم، سهل یک نظر باشد
ولی تو سنگدلی، کی دلم نگه داری؟نه هر که سنگتراش است شیشه گر باشد
اگر نمک چکد از چشمهای من زان شبکه دیده را خیال لبت اثر باشد
ز گریه موی بر اندام من همی خیزدگیا به خاستن آید، زمین چو تر باشد
نمک چگونه نسایی به چشم من که مرابه نوک هر مژه پرکاله جگر باشد
بسوختی دل خسرو مگر نمی دانیکه آه سوخته عشق را اثر باشد