شمارهٔ ۱۸۳۲
ای ز غبار خنگ تو یافته دیده روشنیچند به شوخی و خوشی گِرد هلاک من تنی
وه که ز شوق چون تویی دود بر آمد از دلمخوب نهای تو آفتی، دوست نهای، تو دشمنی
بهر خدای دست را پیش از آستین مکشزانکه زبان بری تو از ریزش خون چون منی
می بخور و به دامنم پاک بکن دهان و لبتا نکنم از این سپس دعوی پاکدامنی
دعوی مهر وآنگهی بر دل خسته رخنههاریش منست آخر این، چند نمک پراگنی
در گذر براق تو خاک شد استخوان منمنتظر عنایتم، گر نظری در افگنی
ای که سوار میروی ترکش ناز بر کمرزین چه که غمزه میزنی، تیر چرا نمیزنی؟
دل که بسوخت در غمت، طعنه چه میزنی دگر؟شیشهٔ نازک مرا سنگ مزن که بشکنی
کبر تو ار چه میکشم، زانکه لطیف و دلکشیخوب نیاید، ای پسر، از چو تویی فروتنی
خسروِ خسته پیش ازین داشت رُعونتی به سرچون به ریاضت غمت جمله ببُرد توسنی؟