شمارهٔ ۱۴۳۴
گذشت یار و نسازم به خوی او، چه کنم؟چو صبر نیست ز روی نکوی او، چه کنم؟
رقیب گویدم، ای خون گرفته، چشم ببندچو عاشقم من مسکین به روی او، چه کنم؟
شدم اسیر سمند و خلاص می جویمولیک می کشدم دل به سوی او، چه کنم؟
به جوی اوست کنون آب و من چنین تشنهولی ز خون من است آب جوی او، چه کنم؟
روم به باغ بدین بو که خوش شود دل تنگبه هیچ باغ نیابم چو موی او، چه کنم؟
چه جای آنست که گویندم «آبروی مریز»بسوخته ست مرا آرزوی او، چه کنم؟
فتادگی خودش عرضه می دهم از پیفتاده چند براین خاک کوی او، چه کنم؟
چو شیر خورد همه خون خسرو آن بدخوز شیرخوارگی این است خوی او، چه کنم