شمارهٔ ۱۴۳۳
وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: وننمیشویچهکنم۷ بیت
برونم از دل پر خون نمی شوی، چه کنم؟ز جان سوخته بیرون نمی شوی، چه کنم؟
تویی به حسن چو لیلی، ولیک هیچ شبیانیس خاطر مجنون نمی شوی، چه کنم؟
به یک فسون که بگردی، در آمدی به دلمکنون ز دل به صد افسون نمی شوی، چه کنم؟
هزار قصه نوشتم ز خون دل بر توتو هیچ بر سر مضمون نمی شوی چه کنم
به جان تو که فراموش نیستی نفسیاگر چه می شدی، اکنون نمی شوی، چه کنم؟
ز دیده رفتن این خونم، آخر از جایی ستولی تو آگه ازین خون نمی شوی، چه کنم؟
مگو به طعن که خسرو مکن فراموشمکنم اگر بشوی، چون نمی شوی چه کنم؟