شمارهٔ ۱۴۳۸
نه یار وعده بوس و کنار می کندمنه دل ز دیدن رویش قرار می کندم
درون دل نه یکی صد هزار افسون استهنوز آرزوی آن سوار می کندم
همی خلد به دل من چو ناوک دشمننصیحتی که کسی دوستدار می کندم
شبی ز بیم گزندش هزار ناوک آهفرو همی خورم، ار چه فگار می کندم
دگر ز بخت خودم عزتی نمی بایدهمین بس است که پیش تو خوار می کندم
توام به تیغ کشی و خیال کشت که اوشفیع می شود و شرمسار می کندم
شبم به خوردن خون رفت، ساقیا، می دهکه آن شراب شبانه خمار می کندم
پگه بیامد و همسایه گفت «خوابم نیستکه ناله های تو در سینه کار می کندم
شراب عشق تو می بایدم به سر هر چندکه بامداد اجل هوشیار می کندم
به ناز گفت شبی «خسروا، گلت نشکفت »هنوز آن سخنش خار خار می کندم