شمارهٔ ۸۹۹
گمان مبر که مرا هیچ کس به جای تو باشدقسم به جان و سر من که خاک پای تو باشد
اگر به تربتم آیی هزار سال پس از منشکفته بر سر خاکم گل وفای تو باشد
غم تو خاک وجودم به باد داد و نخواهمغبار خاطر گردی که در هوای تو باشد
غریب نیست که بیگانه گردد از همه عالمهر آن غریب که در شهر آشنای تو باشد
زهی جماعت کوته نظر که سرو سهی راگمان برند که چون قد دلربای تو باشد
چگونه بر تو نترسم که هر طرف که در آییهزار دیده خونریز در قفای تو باشد
بشوی دست ز خسرو، اگر نه پیش تو آیدکه هر قدم که زند دوست خونبهای تو باشد