شمارهٔ ۸۹۸
ز حد گذشت غم ما و آن نگار نپرسیدبگو که با که توان گفت غم که یار نپرسد
دلم ازوست فگار و مباد هیچ گزندشاگر چه هیچ گه او زین دل فگار نپرسد
بگو که دیدن من هر چه طالع آمدی آخربه مردن آنکه رود طالع و شمار نپرسد
به درد عشق بمیرم، دوای خویش نپرسمکه عاشقم من و عاشق صلاح کار نپرسد
در آشنایی دریای عشق راست کسی دانکه تن به غرق دهد وز لب و کنار نپرسد
به هر جفا که کنی راضیم، که گشتم اسیرتشتر مهار به بینی قیاس یار نپرسد
تویی به کشتن ما خوش، ز حال مات چه پرسشکسی که تیر زند زحمت شکار نپرسد
گرم تو خاک دهی، این ز کوی کیست، نگویمگدا چو زر دهیش، قیمت و عیار نپرسد
دلش که سوخته شد، خسرو از تو پیش کسی راسخن ز حسن جوانان گلعذار نپرسد