شمارهٔ ۱۵۹۷
دلم که سوخت ز عشقش چراغ جان من است آنغبار کز تو رسد نور دیدگان من است آن
مسوز جان دگر عاشقان بدان غم خودکه من ز رشک بمردم که حق جان من است آن
جفاست ز آن تو می کن، بمیر گو چو رهی صدوفا مکن که نه ز آن تو آن، از آن من است آن
بر آستانت که حالی ز خون دیده نوشتمبخوان که درد فزاید که داستان من است آن
به خاک کوی تو مردم که خواستم به دعا منتو نام اجل نهی و عمر جاودان من است آن
شد ار چه خار مغیلان ز هجر بستر خاکمچو یاد می دهدم از تو، پرنیان من است آن
اگر چه گوشه غم ناخوش است بر همه، لیکنچو در خیال توام باغ و بوستان من است آن
گر ای صبا، روی آنجا به جان دعاش بگوییز من ولیک، نگویی که از زبان من است آن
شود به راه تو خسرو چو خاک تا بنشانیغبار پا چو ندانی که استخوان من است آن