شمارهٔ ۱۸۸۳
مرادوش گویی به خواب آمدیبه کف کرده جام شراب آمدی
کنون هست جان کندنم زان خمارکه در خواب مست و خراب آمدی
ز حیرت به خواب اجل می رومبه بیداریم نه به خواب آمدی
به دل بردنم آمدی، عیب نیستتو مستی به بوی کباب آمدی
شبی داشتم تیره از روز بدشبم خوش که چون ماهتاب آمدی
چو جستند از گریه من سببتو بودی که بر روی آب آمدی
کجا بودی، ای اختر، نیک فال؟که مه بودی و آفتاب آمدی
به قهر ارچه کامل شدی، هم خوشمکه در تیغ حاضر جواب آمدی
دل خسرو از تو نشد هیچ دوربه ره گر چه بس ماهتاب آمدی