شمارهٔ ۱۲۴۱
به چشم تر دمی کاندر دل بریانش میدارموی اندر خواب و من نزدیک خود مهمانش میدارم
خیال زلف او را رنجه میسازم، بیا، ای جانکه بیرون آید، آنگه چشم بر جولانش میدارم
رخ او بینم و با خویشتن گویم، نمیبینمعجایب غیرتی کز خویشتن پنهانش میدارم
اگر میرم، فسوسی نیست بر جانم، جز این حسرتکه جان بویش گرفت از بس که اندر جانش میدارم
هنوز از غارت سیمین برآن آخر نمیگردددل خسرو که، چندین سال شد، ویرانش میدارم