شمارهٔ ۱۲۲۳
نگارا، صحبت از اغیار بگسلگل خندان من، از خار بگسل
نخست از بند جان پیوند بگشایپس آنگه دوستی از یار بگسل
ندانم تا که گفت آن بی وفا راکه مهر از دوستان یک بار بگسل
بزن مطرب ز رحمت راه عشاقرگ جان و دل افگار بگسل
اگر سوده شود ز ابریشم چنگگلیم صوفیان را تار بگسل
چرا مینالی، ای بلبل، چنین زارنمی گفتم از آن گلزار بگسل
درون بتخانه و بیرون مناجاتمسلمان شو، دلا، زنار بگسل
کمند عشق را نتوان گسستنبرو سر رشته پندار بگسل
نیابی داد خوبان، خسرو، از کسبزن دست و عنان یار بگسل