شمارهٔ ۱۲۲۴
زهی زلفت شکسته نرخ سنبلگلستان رخت خندیده بر گل
رسانده خط یاقوت تو ریحانکشیده خط به کافور تو سنبل
عروسی را که او صاحب جمال استچو دریابد، گرش نبود تحمل
چو ریش خستگان را مرهم از تستمکن در کار مسکینان تغافل
اگر گل را نباشد برگ و پیوندچه سود از ناله شبگیر بلبل؟
به جانت کانکه بر جان دارم از غمنباشد کوه سنگین را تحمل
چو از زلفش بدین روز اوفتادمتو نیز، ای شب، مکن بر من تطاول
خوشا آن بزم روحانی که هر دمکند مستی به پاداش تعقل
بزن مطرب که مستان صبوحیاز آن مستند و خسرو از تامل