شمارهٔ ۱۳۹۳
چون نارم آنکه فارغ زان آشنا گریزمگه در فسون نشینم، گه در دعا گریزم
بوی کشندهٔ او خود همره صبا شدخلق از سموم وادی، من از صبا گریزم
شمشیر بر کشیده عشق و مرا در آن کویپای خرد شکسته چون از بلا گریزم
هر جانور که باشد بگریزد از بلاییمن خود بلای خویشم، از خود کجا گریزم؟
خسرو، مگوی در کش پا از طواف کویشکو نیست آن حریفی کز وی به پا گریزم