شمارهٔ ۸۶۷
ناگاه پیش ازان که کسی را خبر شودآن بیوفای عهد شکن را سفر شود
کردند آگهم که فلان رفت و دور رفتنزدیک بود کز تن من، جان به در شود
او می رود چو جان و مرا هست بیم آنکو بر سرم نیابد و عمرم به سر شود
کو قاصدی که بر دل من دل بسوزدشتا سوی آن خلاصه جان و جگر شود
لیکن خبر چگونه رساند به سوی منقاصد که هم ز دیدن او بی خبر شود
گویی مه دو هفته بدیدش که هر شبیبیگانه تر برآید و باریکتر شود
بی او جهان، دو چشم ندارم، که بنگرمبیرون کشم دو دیده، اگر دست در شود
ای آب دیده، این دل پر خون ببر ز مندر پای او فگن، مگرش دل دگر شود
گر تا به لب رسید فلان را ز دیده آبزان بیشتر بپای که بالای سر شود