گنج

شمارهٔ ۸۶۸

هر شب دلم ز دست خیالت زبون شودتا حال من به عاقبت کار چون شود
خونریز گشت مردم چشمت چو ساقییکز دست وی قرابه می سرنگون شود
باران اشک خانه چشمم خراب کرددستم هنوز زیر زنخدان ستون شود
تا با کمال حسن چو ماهی برآمدیهر شب به چرخ کاهش من بر فزون شود
یک ره اگر چو کبک خرامی به سوی باغگر کبک بیندت به تگ پا برون شود
دل را بسوختی و هنوز از برای توسوگند می خورد که به آتش درون شود
یکبارگی خیال تو ما را زبون گرفتزینگونه کس چگونه کسی را زبون شود؟