شمارهٔ ۱۰۷۱
نگارا، چشم رحمت سوی من دارعنایت بر تن چون موی من دار
مده، ای پارسا، بیهوده بندمدلی، گر می توانی،سوی من دار
دو تا شد بازویم زیر سر، آخردمی سر در خم بازوی من دار
جفا کم کن، ولی گر خواهدت دلنمی گویم که شرم از روی من دار
هنوزم چند خواهی سوخت، ای چرخ؟بکش یا دوست را پهلوی من دار
دلم کز دست هجران خود شد، ای اشکببر در پیش آن بدخوی من دار
مکن بیچاره خسرو را فراموشزبان گه گه به گفت و گوی من دار