گنج

شمارهٔ ۱۴۵۰

توانم از همه خوبان نظر بگردانممجال نیست کزان خوش پسر بگردانم
خوش آن زمان که به بویش نهفته می نگرمچو سوی من نگرد، پس نظر بگردانم
مرا به بند مؤذن زبون کند هر روزچنانکه آب در این چشم تر بگردانم
چنان ز دست تو مسکین شدم که خوبان رااگر به راه ببینم، گذر بگردانم
کمر چه بندی، بگذار تا به گرد میانتدو دست خویش به جای کمر بگردانم
توانم این که مگس از شکر برانم، لیکز دل مگس به چسان از شکر بگردانم
ز رشک سوخته شد، خسرو، ار بود دستمز زلف تو ره باد سحر بگردانم