شمارهٔ ۱۴۵۱
خراب گشتم و با خویش بس نمی آیمکه هیچ با چو تویی هم نفس نمی آیم
تو تیر می زنی از غمزه و من بیدلبه دیده می خورم و باز پس نمی آیم
مرا مگوی «کجایی » من اینکم، لیکنز بس ضعیفم، در چشم کس نمی آیم
ز دست جور نمی خواهمت که بینم رویولیک با دل خودکام پس نمی آیم
مرا بر تو گلو بسته می برد زلفتوگر نه من به هوا و هوس نمی آیم
کدام باد به کوی تو می رود هر روز؟که من به همرهی او چو خس نمی آیم
رقیب تو نه جفا خسته کرد خسرو راچو طوطیم که به چشم مگس نمی آیم