شمارهٔ ۱۷۲۱
ای قبله ابروی تو محراب ابرار آمدهمحرابیان در کوی تو از قبله بیزار آمده
هم عاشقان در شست تو، هم روزه داران مست توهم زاهدان از دست تو در بند پندار آمده
وه کان کمند عنبرین مشک خم اندر خم و چیناز بهر آن مویی ببین جانی گرفتار آمده
زیبا تو بر بام آنچنان شوخی و عیاری کنانای آفتاب عاشقان از تو به دیوار آمده
تا دیدم آن چشم عجب سوگند آن چشم است و لبگر هست جویم روز و شب در چشم بیدار آمده
تو سرکش و من بیدلم، افتاده کار مشکلمحاصل ز دست حاصلم صد رنج و تیمار آمده
نازی ست اندر سر ترا خشمی ست بر چاکر تراوان خوی نازک مرترا از چشم بیمار آمده
خسرو گرفتار هوس، دیوانه روی تو بسوز خون مژگان هر نفس آلوده رخسار آمده