شمارهٔ ۱۰۳۲
غارت عشقت رسید، رخت دل از ما ببردفتنه به کین سر کشید، شحنه به خون پی فشرد
شد ز خیالت خراب سینه ما، چون کنیم؟موکب سلطان بزرگ، کلبه درویش خرد
جان که به دنبال تست، چند عنانش کشیمچون ز پیت رفتنیست هم به تو باید سپرد
عشق اگر ذره ایست سهل نباید گرفتآتش اگر شعله ایست، خرد نباید شمرد
عشق که مردان کشد سفله نجوید حریفتیغ که سرها برد موی نداند سترد
شوق که باقی بود، یار چه خوب و چه زشت؟دوست چو ساقی بود، باده چه صاف و چه درد؟
هستی ما زان تست ترک دلی گیر، از آنکنزد مقامر خطاست قلب زدن گاه برد
در هوس مردنم، لیک ته پای اوگر نکشد او ز ننگ، ما بتوانیم مرد
خسرو، اگر عاشقی، سربه میان آر، ازآنکهر که بدین راه رفت، سر به سلامت نبرد