شمارهٔ ۱۰۵۰
کدام دل که تو غمزده زدی فگار نشد؟کدام کس که ترا دید و بی قرار نشد؟
حرام باد زخاک تو بر در هر چشمکه هیچ بهره این چشم خاکسار نشد
بسوخت ناله من سنگ را، عجب سنگ استدلت که سوخته زین ناله های زار نشد
نظاره می کنم از دور، می خورم جگریکه جز به دامنم این نقل خوشگوار نشد
جهان پر از گل و سرو روانم از من دورحساب من به جهان گوییا بهار نشد
خوشا کرشمه آن یار، دوش زاری منبه دیده برشکن داد و شرمسار نشد
متاع وصل نه اندر قیاس همت ماستکه مرغ سدره غلیواژ را شکار نشد
به عشق دوزخی خام سوز شد خسروازان که سوخت درین کار پخته کار نشد