شمارهٔ ۹۷۹
مدتی شد که یار می نایدوان بت گلعذار می ناید
جان خود را شکار او کردمرغبتش بر شکار می ناید
می شمارند بس که یارانشبنده خود در شمار می ناید
تا برآورد گرد از دلهازو دلی بی غبار می ناید
روزگاری که پیشم آمد ازوپیش او روزگار می ناید
آرزویم کنار او چه شود؟کارزو در کنار می ناید
دل من کز قرار خویش برفتدیر شب برقرار می ناید
مکن، ای دوست، ذکر صبر به عشقکه مرا استوار می ناید
خسروا، گرد عشق می گردیمگرت جان به کار می ناید