گنج

شمارهٔ ۹۸۰

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: وییارامد۷ بیت
شب که بادم ز سوی یار آمدمست گشتم که بوی یار آمد
بو که بر جان زنده ره از بادمبو که باد روی یار آمد
آب چشمم دوید از سر جانپای کوبان به سوی یار آمد
گریه خویش، گریه دگر استکاب رفته به جوی یار آمد
می کنم یاد و می خورم حسرتهر چه خوردم ز جوی یار آمد
نیک نبود که بد کنم دل، اگربد ز روی نکوی یار آمد؟
خویش را نیز کرد گم خسروجستن دل که سوی یار آمد