گنج

شمارهٔ ۱۳۴۳

این منم، یارب که با دلدار هم زانو شدمپهلوی او رفتم اندر خواب و هم پهلو شدم
دور دور از آفتاب روی او می سوختمگشت جان آسوده چون در سایه گیسو شدم
وصل او از بس که باد شادی اندر من دمیدمن نگنجم در جهان گرچ از فراقش مو شدم
شکر ایزد را که گشتم جمع و رفت از من فراقرفت جان یک سو و دل یک سو و من یک سو شدم
از پی دیدن همه رو چشم گشتم همچو شمعوز برای شمع چون آتش همه تن رو شدم
چندیم بگذار، چون دیدن رها کردی به باغمردنم بگذار، چون با زیستن بدخو شدم
مرد دوری نیستم، گر خود دل شیرم دهندخسروا، دل ده که من زین پس سگ این کو شدم