گنج

شمارهٔ ۱۹۷۸

شاه حسنی وز متاع نیکویی داری فراغیزیبدت گر می کنی بر حال مسکینان دماغی
داغ هجرانم نه بس، خالم ز رخ هم می نماییچند سوزم، وه که داغی می نهی بالای داغی
گه به من دزدیده بینی گه به دزدی خویشتن رانزد من جان دادن است این، نزد یاری نیست لاغی
بهر این حاجت که بوک آیی شبی بر من چو شاهیمی نهم از سوز دل شبها به هر مشهد چراغی
آب چشمم گفت حالم بر درت زان پس تو دانیهم تو می دانی که نبود بر رسولان جز بلاغی
غنچه دل پاره پاره گرددم چون یادم آیدآنک بودم با گل خندان خود روزی به باغی
چند گوییدم که رفت از گریه چشمت، سرمه ای کنمن برین ظالم همی خواهم به جای سرمه داغی
هست نالان سوخته جانم مرم، ای کبک رعناگر ز مردار استخوانی بشنوی بانگ کلاغی
عقل و هوش الحمدلله رفت، ازین پس ما و عشقتیافت چون خسرو ز صحبتهای بی دردان فراغی