شمارهٔ ۱۹۷۹
نوبهار آمد و بگذشت به شادی مه دیاینک اینک که سراپای گل و آتش وی
بعد ازین جامه لطیف و تنک و تر پوشندچو گل تازه بتان ختن و خلخ و ری
نازنینا، عرق از روی تو بر گل بچکیدمی ممزوج لبالب برسان پی بر پی
پاک کن خوی ز بنا گوش که این مردم چشمخون خود ریزد هر جا که بریزد ز تو خوی
رو سوی آب و به یک خنده پر از شکر کنبر لب جوی به هر جا که روی روید نی
خیز و گلگشت چمن کن که نمانده ست به راهچشم نرگس که ز تو زان ره بخرامی یک پی
خون خسرو به قدح کن، اگرت می بایدعاشق تست، مبادا که بگوید هی هی