گنج

شمارهٔ ۱۹۷۷

وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)قافیه: انچونتویی۹ بیت
ای غنچه را بر بسته لب، شکل و دهان چون توییچون لاله خون کرده دلم سرو روان چون تویی
روزی من دیوانه وش، بر باد خواهم داد جاندست تظلم در زده اندر عنان چون تویی
گفتی ز من سر می کشی، آخر به گردن چون نهدآن سر که برگیرد کسی از آستان چون تویی
تو چست می بندی کمر وز ترس جانم می رودکآزرده گردد ناگهان نازک میان چون تویی
آن دل که رفت از دست من، گفتی ندانم تا چه شد؟من صد گمان بد برم، او میهمان چون تویی
گر شب روم در کوی تو، عفوی که گستاخی بودبیداری چون من سگی با پاسبان چون تویی
سر در جهان خواهم نهاد از دست تو تا چند گهباری نبینم نشنوم نام و نشان چون تویی
از عشق گویندم حذر، هست ار همه جان را خطرمن عشق خوبان کم کنم خاصه از آن چون تویی
گر هر زبان خسرو بود کآید بر آن لب ذکر اویعنی که نام چون منی پس بر زبان چون تویی