شمارهٔ ۱۳۱۷
یک شب اگر من دور از آن گیسوی در هم اوفتمبالین سودا زیر سر بر بستر غم اوفتم
چون در نگیرد سوز من با شمع رویش، دل ازانرو سوی دیوار آورم، در شب به ماتم اوفتم
دامن چو صبح از مهر او زینسان که در خون می کشمهر لحظه در صد موج خون زین چشم پر نم اوفتم
چون نقطه پیش خط نهد از خاک گندم گون رخشزان دانه درد از بلا روزی چو آدم اوفتم
هر سو به جست و جوی او چون آب می گردم رواندر پای آن سرو سهی هر جا که یابم، اوفتم
با غمزه گو تا زان کمان تیری زند بر جان منباشد به فتراک تو زان ابروی پر خم اوفتم
خواهم چو خسرو یک شبی افتم بدان مه در دچاربسیار می خواهم، ولی از بخت بد کم اوفتم