شمارهٔ ۱۹۶۰
دوش می گفت پیر ترسایییاد دارم ز مرد دانایی
کاندرین دور می پرستان رانیست خوشتر ز میکده جایی
درد نوشان و کنج دیر مغانخلق عالم به هر تماشایی
بر سر چار سوی خطه عشقنیست خالی سری ز سودایی
زاهد و باغ خلد و ما و حبیبهر کسی را بود تمنایی
ساقیا، زان قدح که می نوشیجرعه ای ده به بی سر و پایی
خوش بود جام باده نوشیدنخاصه از دست مجلس آرایی
در تردد گذشت عمر عزیزهمچو من نیست مختلف جایی
شد ز مهر تو ذره سان خسروهرزه گردی و باد پیمایی