شمارهٔ ۱۹۵۹
هر کسی را هوای سیم و زریمن مسکین و داغ سیمبری
هست در خون ز گریه مردم چشمچون کریمی به دست بدگهری
شبم ار تا قیامت است، چه باکگر ز روی توام دمد سحری
توبه یک غمزه بشکنی، گر منکشم از عقل و جان و دل حشری
هر که جانیش هست و جانان نیستاو ندارد ز زندگی اثری
آهنی می شود ربوده سنگنه کم است از جماد جانوری
بهر من گر جهان شود پر غمگر ز یار است، باد بیشتری
پند گویا، ترا چه درد کنند؟زخم پیکان به سینه دگری
خورش صوفیان جگر باشدنقل می خوارگان بود گزری
همه کس ذوق خرمی گیردذوق غم گیر، خسروا، قدری