گنج

شمارهٔ ۱۴۵۳

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: مگویم۹ بیت
همه شب از تو به دیوار خانه غم گویمفسانه گویم و با چشم پر زنم گویم
چو غنچه گشت دلم خون و قصه تو ز رشکدلم نخواست که با باد صبحدم گویم
تو خود یقینست که خوش گردی از غمم، لیکنکجاست دولت آنم که با تو غم گویم؟
خوش آن شبی که تو در خواب ناز باشی و مننیاز خویش بدان زلف خم به خم گویم
سکون دل را گویم «فلان از آن من است »چنان اگر چه نباشد، دروغ هم گویم
تو آن که می دهیم پند، بگذر از سر منهمان بس است که من درد خویش کم گویم
حدث جان دژم پرسدم همه کس و منهمه حکایت آن نرگس دژم گویم
مخوان به قبله ام، ای پارسا، روا داریکه تو هوالله گویی و من صنم گویم
مرنج از شغب بی تکلف خسروسرود نیست که او را به زیر و بم گویم