گنج

شمارهٔ ۱۷۸۲

ای که در دیده درونی و در آغوش نه ایهم به یاد تو که یک لحظه فراموش نه ای
چند افسون جفا خوانی و پنهان داریآنچنان نیست که افسونش به هر گوش نه ای
رو بپوشیدی و این بنده خطا کرد که دیدمن و رسوایی ازین پس، چو خطاپوش نه ای
وه که از درد توام خون جگر نوش گرفتتو چه دانی که در این درد جگر نوش نه ای
گر به آغوش بریزند گل اندر بر منآن همه خار بود چون تو در آغوش نه ای
دوش گفتی که کنم چاره کارت فرداآخر امروز چرا بر سخن دوش نه ای؟
از لبش وعده دهی، وز مژه اش زخم زنینیش باری مزن، ای دیده، اگر نوش نه ای