شمارهٔ ۹۲۰
کسی که بهر تو جان باختن هوس داردچه غم ز شحنه و اندیشه از عسس دارد
سرشک من همه سیماب شد، نمی دانمکه کیمیای صبوری کدام کس دارد؟
من غریب به راه امید خاک شدمخوش آن کسی که بر آن پای دسترس دارد
مرا پسین نفس زیستن هوس، وان مستبه خواب ناز کجا پاس این نفس دارد؟
هلاک خویش همی گویم، ار چه می دانمکه انگبین چه غم از مردن مگس دارد؟
تو خفته می گذر، ای ماهروی مهدنشینکه بار بر شتر است و فغان جرس دارد
برفت جان زتن من در آن جهان و هنوزز بهر دیدن تو روی باز پس دارد
تو خود به بوسه دهی جان، ولی نیارد گفتکه باز مرده تو زندگی هوس دارد
بلاست میل تو در روزگار خسرو، از آنکچه دوستیست که آتش به سوی خس دارد؟