شمارهٔ ۱۷۷۱
قاصد نیامد کآورد زان نامسلمان نامه ایجان خاک راه قاصدی کآرد ز جانان نامه ای
چون کافرانم کشت غم، چون هندوانم سوخت هجریارب، چه بودی کامدی زان نامسلمان نامه ای
بیم است، جانان، کز غمت از پرده بیرون اوفتمتا راز من پنهان بود، بفرست پنهان نامه ای
بر دل نهم آن نامه را چون کاغذی بر ریش توبر ریش دل مرهم کنم ناچار زینسان نامه ای
خودگیر کآید نامه ای زو بر من شوریده سرخواندن نیارم، چون کنم زین چشم گریان نامه ای
تیر آورد نامه بسی، بفرست بر جانم ز تنتا مونس گورم شود بفرست یاران نامه ای
دارم به دل سودا بسی پیچیده بر هم تو به توبهر دل از تیغ مژه بشکاف و بر خوان نامه ای
ای دیده، خوناب جگر بر نوک مژگان بر همهپس از زبان کالبد بنویس بر جان نامه ای
خسرو، در این سوز نهان بیهوده سودا می پزیدرویش را آن بخت کوکآید ز سلطان نامه ای