شمارهٔ ۶۶۹
یارب! این اندیشه جانان ز جانم چون رودچون کنم از سینه این آه و فغانم چون رود
نقش خوبان را گرفتم خود برون رانم ز چشمآنکه اندر سینه دارم جای آنم چون رود
در غمم خلقی که آن افتاده در ره خاک شدمن درین حیرت که او بر استخوانم چون رود
هان و هان، ای کبک کهساری که می نازی به گامگو یکی بنما که آن سرو روانم چون رود
کشتنم بر دیگران می بندد آن را کو بودای مسلمانان، به دیگر کس گمانم چون رود
مردمان گویند، ازو دعوی خون خود بکنحاش لله، این حکایت بر زبانم چون رود
ای که پندم می دهی آخر نیاموزی مراکز دل شوریده شکل آن جوانم چون رود
دی جفا کار ستمگر خواندمش، وه کاین سخناز دل آن کافر نامهربانم چون رود
گر چه از خسرو رود جان و جهان هر چه هستآرزوی آن دل و جان و جهانم چون رود