گنج

شمارهٔ ۶۶۸

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انبیرونرود۱۰ بیت
کالبد از دل تهی شد، گر چه جان بیرون روددوستی نبود که نه با دوستان بیرون رود
خون چندین بی گنه در بند دامن گیر تستوای اگر آن مست من دامن کشان بیرون رود
سوز عشق است، این مبین رنج تب من، ای طبیبکین تبم با جان بهم از استخوان بیرون رود
در دل من جایگه تنگ است و تو نازک مزاجراه ده تا جان مسکین از میان بیرون رود
رو بگردان، ای بلای جمله لشکر، پیش از آنکهم رکابان ترا از کف عنان بیرون رود
کشتنم غم نیست، لیکن از برون خواهی فگندخون من مگذار، باری ز آستان بیرون رود
بیوفا یاران که پیوندند و از هم بگسلندصحبت دیرینه وه کز دل چسبان بیرون رود؟
بانگ پای اسب آیدازدرم، یارب گهیکز سیه بخت من این خواب گران بیرون رود
بگذر از بالین من کاسان شود مردن از آنکدل چو در حسرت بود دشوار جان بیرون رود
چند بپسندی ستم برجان خسرو هم بترسزانکه نیاد بازتیری کزکمان بیرون رود