گنج

شمارهٔ ۱۹۶۸

من اشک بیدلان را خنده می پنداشتم روزیکنون بر می دهد تخمی که من می کاشتم روزی
هم اول روز کان زلف سیاهم پیش چشم آمددل من زد که از وی شام گردد چاشتم روزی
تو، ای ناخورده جام عشق، هشیاری مکن دعویکه من هم خویش را هشیار می پنداشتم روزی
دو چشمم بر رخش داده به کویش در نهم، پاییهم از خاک درش این رخنه می انباشتم روزی
دل از درد کهن خون گشت و محرومی بختم بینکز آب دیده رازی بر درش بنگاشتم روزی
تو گر بر جای دل داری، مرا گر نیست دل بر جامزن بر حال من طعنه که من هم داشتم روزی
ملامت سوخت خسرو را، همه پاداش آن است اینکه بر اهل ملامت بد همی انگاشتم روزی