گنج

شمارهٔ ۱۹۶۷

دو چشم مست ترا نیست از جهان خبریکه نشتری ست ازان غمزه ها به هر جگری
تو داری آنچه پری دارد از لطافت، لیکچه فایده که نداری ز مردمی قدری
دلم ببردی تا دیگری در او نروددریغ باشد بر جای چون تویی دگری
متاع جان که به هر دو جهانش نفروشماگر تو می طلبی راضیم به یک نظری
چنان به روی تو مستغرقم که یادی نیستکه بر فراز فلک زهره ایست یا قمری
در آن زمین که تویی پای را به عزت نهکه زیر هر کف پایی فرو شده ست سری
کجاست صحبت آن دور رفتادگان، فریادکه عمر رفت و نیامد ز رفتگان خبری!
مرا که آبله شد پای دل، ترا چه خبرکه در ولایت خوبان نکرده ای سفری!
نگشت خوش دل عاشق به انگبین بهشتچه دل بود که توانا بود به گل شکری
ببوس از قبل خسرو آستانش، ای باداگر در آن سر کو روزی افتدت گذری