گنج

شمارهٔ ۱۴۰۷

شب تا به روز خون جگر نوش کرده امخوش عشرتی ست این که شب دوش کرده ام
خون شد حرام شرع، ولی من چو عاشقمبر من حلال باد که خوش نوش کرده ام
گر سرو و لاله ای بر برم نیست، این بس استکز خون دیده لاله در آغوش کرده ام
گفتی «به فرق بر سر کویم طواف کن »زین لطف پای خویش فراموش کرده ام
این سر که نیست یک نفس از درد عشق دورباری ز محنتی ست که بر دوش کرده ام
بکشید وه مرا که نخفته ست آن نگارزان ناله ها که شب من بیهوش کرده ام
گویند «کز چه عاشق دیوانه ای گشته ای؟»گفتار خسرو است که در گوش کرده ام