شمارهٔ ۱۲۰۲
گرم روزی به دست افتد کمند زلف دلبندشستانم داد این سینه که بی دل داشت یک چندش
ز خوی تلخ او بر لب رسیده جان شیرینمهنوز این دل که خون بادا به صد جان آرزومندش
خزان دیده نهال خشک بود از روزگار این جادر آمد باد زلف نیکوان، از بیخ بر کندش
چه جای پند بیهوده دل شرگشته ما رانه آن دیوانه ای دارم که بتوان داشت در بندش
شتاب عمر من بینی، مبر از دوستان، ناجاگره بگسل ز تن جان را که دشوارست پیوندش
حیاتم بی تو دشوارست کاین دل بی تو بد خوشدبه جان و زندگانی چون توانم داشت خرسندش
نمی بینم خلاص جان نابخشوده خسرومگر بخشایش آرد از کرم کیش خداوندش