شمارهٔ ۱۲۰۳
هر کس نشسته شاد به کام و هوای خویشبیچاره من اسیر دل مبتلای خویش
هم جان درون این دل و هم دوست، وه که منخونابها خورم ز دل بیوفای خویش
فرداست ار به بنده جدایی، دلا، بیاکامروز نوحهای بکنم از برای خویش
تا من از آنِ دل شدم و دل از آنِ دوستاین جان من کیای من و من کیای خویش
من در هوای یار برم پی که برپرم؟پرنده به ز من که پرد در هوای خویش
یک تن چو صد نمیشود از بهر دیدنتصد جا خیال خویش نشانم به جای خویش
جانا، رسم به کوی تو من آن کبوترمکاید به میهمانی شاهین به پای خویش
بارنده بر تو ناوک آه و منت ز رهبافم ز آب دیده ز باد دعای خویش
خسرو ز خویش بهر تو بیگانه شد، چنانکگویی که هیچ گاه نبود آشنای خویش