گنج

شمارهٔ ۱۲۳۹

نترسم از بلا چون دیده بر رخساره ای دارمکه جان غم کشی بی غیرتی بیکاره ای دارم
بخواهم سوخت روزی عاقبت این آشنایان راکه هر شب بر سر کویش رهی خونخواره ای دارم
نظر در یار مشغول است و جان در بار بربستنتو، ای نظارگی، دانی که من نظاره ای دارم
نمی دانم، حکیما، دل کجا شد در جگر خوردنببینی در غریبستان یکی آواره ای دارم
برآمد دودم از جان، چند سوزم زین دل پارهمسلمانان، نه دل دارم که آتش پاره ای دارم
چو خاک خفتگان رفتم به رخ، و اکنون که حاصل شدچگونه بر چنان یاری چنین رخساره ای دارم؟
ز آه خسروش، یارب نگیری گر چه آن ناداننیارد هیچ گه در دل که من بیچاره ای دارم