شمارهٔ ۱۸۹۰
مگر، ای باد نوروزی، گذر بر یار من داریکه گویی این نسیم تازه زان گلزار من داری
اگر چه یاد نارد روزی از ما، چون روی آنجاسری از من به پای آن فرامش کار من داری
مرا از زندگانی توبه شد، ای مرگ، بی رویشبیا، بسم الله، ار فرمانی از دلدار من داری
مدان، ای سرو، کز حسن تو حیران مانده ام در توولیکن دوست می دارم که شکل یار من داری
دل آزرده من باری از غمخوارگی خون شدتو چونی، ای که جان اندر دل غمخوار من داری
کلاه صوفیان را جام می می سازد آن ساقیدرآ، ای محتسب، گر طاقت بازار من داری
من و شبها و هجر و پاسبانی، از سرم بگذرتو خواب آلود نتوانی که پاس کار من داری
مگر این سو که بنشیند، توانی مردمی کردنکه یکدم پای نازک بر دل افگار من داری
زبانی خسرو و شکر غمت، گر بشنوی ار نهتو مست دولتی، کی گوش بر گفتار من داری؟