شمارهٔ ۱۸۸۹
تا داشت به جان طاقت، بودم به شکیباییچون کار به جان آمد، زین پس من و رسوایی
سرپنجه صبرم را پیچیده برون شد دلای صبر، همین بودت بازوی توانایی
در زاویه محنت دور از تو چو مهجورانتنها منم و آهی، آه از غم تنهایی
شبها منم و اشکی، وز خون همه بالین ترعشق این هنرم فرمود، ار عیب نفرمایی
گفتی که شکیبا شو تا نوبت وصل آیدتو پیش نظر، وانگه امکان شکیبایی!
صد رنج همی بینم، ای راحت جان، از تواز دیده توان دیدن چیزی که تو بنمایی
گر راز برون دادم، دانی که ز بی خویشیدیوانه بود عاشق، خاصه من سودایی
بس در که همی ریزد از چشم تر خسروکز دست برون رفتنش سر رشته دانایی