شمارهٔ ۱۵۰۳
از پس عمر شبی هم نفس یار شدمخواب بود آن همه گویی تو، چو بیدار شدم
وقتی آن چشمه خورشید بدین سوی نتافتگر چه در کوی غمش سایه دیوار شدم
موی گشتم ز غم و بار اجل می بندمره دراز است، نکو شد که سکیار شدم
توبه ام بود ز شاهد، کنون ای زاهد، دورکه دگر بار ز سر بر سر این کار شدم
طوف کوی تو همه از سر من بیرون رفتآنکه که گه در چمن و گاه به گلزار شدم
از سگان سر کوی تو مرا شرم گرفتبس که در گرد سر کوی تو بسیار شدم
رفت شبها و مرا صبح مرادی ندمیدنه ز چشمت به حد زیستن افگار شدم
خسروم، بر سر هر کو شده رسوای جهانطرفه کاندوه ترا محرم اسرار شدم