شمارهٔ ۱۳۸۹
ابر بهار باران، وین چشم خونفشان همبلبل به باغ نالان، عاشق به صد فغان هم
صحرا و بوستان خوش، وین جان زار ماندهناسایدی به صحرا، در باغ و بوستان هم
باز آ که شهر بی تو تاریک و تیره باشددر شهر بی تو نتوان، والله که در جهان هم
نامم نشانه ای شد در تهمت ملامتای کاشکی نبودی نام من و نشان هم
این است مردن من، ای خیره کش، که هستیز آب حیات خوشتر، وز عمر جاودان هم
خواهی به دیده بنشین، خواهی به سینه جا کنسلطان هر دو ملکی، این زان تست و آن هم
گفتی « به حجت خط شد ملک من دل تو»گر راست پرسی از من، جانان تویی و جان هم
صد منت از تو بر من کز دولت جمالتبدنام شهر گشتم، رسوای مردمان هم
شد نرخ بنده خسرو از چشم تو نگاهیگر این قدر نیرزد، بنده به رایگان هم